dahinterkommen
سر درآوردن، کشف کردن، پی بردن (به حقیقت)
Bedeutungen
1
intransitiv / wie/dass-Satz
به حقیقت پنهان، فریب، انگیزه یا نحوه کارکرد چیزی پی بردن؛ چیزی را کشف کردن.
- Die Polizei ist dem Täter endlich dahintergekommen.پلیس سرانجام به مجرم پی برد.
- Ich bin dahintergekommen, wie das Gerät funktioniert.من متوجه شدم که این دستگاه چگونه کار میکند.