drankommen

Aussprache: /ˈdranˌkɔmən/
Worttrennung: dran·kom·men
فعل

نوبت کسی شدن, فرصت یافتن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

فرارسیدن نوبت شخصی (در صف، نوبت دکتر، سوال کلاس، نوبت بازی).

  • Wann komme ich endlich dran?بالاخره نوبت من کی می‌شود؟
  • Nach mir kommt ein anderer Patient dran.بعد از من نوبت بیمار دیگری است.
2 intransitiv (بدون مفعول)

فرصت یا امکان انجام کاری را پیدا کردن؛ به چیزی دست یافتن.

  • Er hofft, bald mit seinem Projekt dranzukommen.او امیدوار است به زودی به پروژه خود دست یابد.
  • Bei dieser Beförderung ist er leider nicht drangekommen.متأسفانه او در این ترفیع شغلی فرصتی پیدا نکرد.