drankommen
نوبت کسی شدن, فرصت یافتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
فرارسیدن نوبت شخصی (در صف، نوبت دکتر، سوال کلاس، نوبت بازی).
- Wann komme ich endlich dran?بالاخره نوبت من کی میشود؟
- Nach mir kommt ein anderer Patient dran.بعد از من نوبت بیمار دیگری است.
2
intransitiv (بدون مفعول)
فرصت یا امکان انجام کاری را پیدا کردن؛ به چیزی دست یافتن.
- Er hofft, bald mit seinem Projekt dranzukommen.او امیدوار است به زودی به پروژه خود دست یابد.
- Bei dieser Beförderung ist er leider nicht drangekommen.متأسفانه او در این ترفیع شغلی فرصتی پیدا نکرد.