daherkommen
ظاهر شدن، جلوه کردن، از جایی آمدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از جهتی پیش آمدن و به چشم خوردن؛ ظاهر شدن.
- Plötzlich kam ein Mann aus dem Nebel daher.ناگهان مردی از میان مه ظاهر شد.
- Woher kommst du denn daher?تو از کجا آمدهای؟
2
mit + Dativ / als / (so + Adjektiv)
با ظاهر یا با رفتاری خاص جلوه کردن؛ به نظر رسیدن.
- Er kam mit einer wichtigen Botschaft daher.او با پیامی مهم جلوه کرد.
- Sie kam als erfahrene Managerin daher.او به عنوان یک مدیر باتجربه ظاهر شد.