rumkommen

Aussprache: /ˈrʊmˌkɔmən/
Worttrennung: rum·kom·men
فعل

گشتن دنیا، پخش شدن خبر

Bedeutungen

1 intransitiv / in + Dativ

به نقاط مختلف دنیا سفر کردن و تجربه‌های گوناگون کسب کردن؛ دنیا را گشتن (عامیانه و معادل herumkommen).

  • Er ist viel in der Welt rumgekommen und hat viel gesehen.او خیلی دنیا را گشته و چیزهای زیادی دیده است.
  • Nach dem Studium will sie erst mal in Europa rumkommen.او می‌خواهد بعد از تحصیل ابتدا در اروپا سفر کند.
2 intransitiv (بدون مفعول)

خبری یا شایعه‌ای دهان به دهان بچرخد و پخش شود؛ به گوش همه برسد.

  • Die Nachricht von seinem Erfolg ist schnell rumgekommen.خبر موفقیت او به سرعت پخش شد.
  • Es ist nicht leicht, dass so etwas nicht rumkommt.کار آسانی نیست که چنین چیزی پخش نشود.