körnig
دانهدار، شنی، درشت
Bedeutungen
1
دارای ذرات ریز یا دانههای مشخص؛ شبیه به شن یا غلات.
- Der Sand am Strand war sehr körnig.شنهای ساحل بسیار دانهدار بودند.
- Die Oberfläche des Brotes war leicht körnig.سطح نان کمی دانهدار بود.
- Er mochte lieber körnigen Frischkäse.او پنیر خامهای دانهدار را ترجیح میداد.
2
دارای بافت یا ساختار دانهمانند (اغلب در مورد مواد غذایی یا مواد معدنی).
- Das Salz war fein und körnig.نمک ریز و دانهدار بود.
- Die Marmorplatte hatte eine körnige Textur.صفحه مرمر بافتی دانهدار داشت.
- Er bevorzugte körnigen Zucker für seinen Kaffee.او شکر دانهدار را برای قهوهاش ترجیح میداد.