kalibrieren
کالیبره کردن، تنظیم کردن (ابزار دقیق)
Beispiele
- Ist das Photometer überhaupt richtig ''kalibriert?آیا اساساً نورسنج به درستی کالیبره شده است؟
Bedeutungen
1
Akkusativ
دقت یک ابزار اندازهگیری را تنظیم کردن یا با یک استاندارد مقایسه کردن.
- Man muss das Messgerät regelmäßig kalibrieren.باید دستگاه اندازهگیری را به طور منظم کالیبره کرد.
- Die Waage wurde neu kalibriert, um genaue Ergebnisse zu liefern.ترازو دوباره کالیبره شد تا نتایج دقیقی ارائه دهد.