fortkönnen
توانستن رفتن، قادر بودن به ادامه دادن
Bedeutungen
1
intransitiv (fortkönnen)
قادر بودن به ادامه دادن، قادر بودن به حرکت کردن یا رفتن از جایی.
- Ich fühle mich nicht gut, ich kann jetzt nicht fort.من احساس خوبی ندارم، الان نمیتوانم بروم.
- Der alte Mann konnte kaum noch fort.پیرمرد به سختی میتوانست حرکت کند.
2
mit + Dativ (mit etwas fortkönnen)
قادر بودن به پیشرفت کردن، قادر بودن به کنار آمدن با چیزی (کمتر رایج، استعاری).
- Er kann mit dieser Situation nicht fort.او نمیتواند با این وضعیت کنار بیاید.
- Sie konnte mit ihrer Krankheit nicht fort.او نتوانست با بیماریاش ادامه دهد.