kapieren
گرفتن مطلب، فهمیدن، دو زاریاش جا افتادن
Beispiele
- Dieser Idiot ''kapiert'' rein gar nichts.این احمق اصلاً هیچچیزی را نمیفهمد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(محاوره) فهمیدن، درک کردن، متوجه شدن (اغلب با این مفهوم که بالاخره چیزی دشوار را فهمیدن)
- Hast du das kapiert?متوجه شدی؟
- Ich kapiere einfach nicht, was er meint.من اصلاً نمیفهمم منظورش چیست.