فعل
خراب کردن، شکستن، نابود کردن
معانی و تعاریف kaputtmachen:
- خراب کردن، شکستن، از بین بردن (محاوره)
جملات نمونه برای kaputtmachen:
Du hast gerade die Schraube ''kaputtgemacht.''
تو همین الان پیچ را خراب کردی.
Sollte Guardiola gehen, kann eine falsche Trainerentscheidung viel ''kaputtmachen.''
اگر گواردیولا برود، یک تصمیم اشتباه مربیگری میتواند چیزهای زیادی را خراب کند.
Mein Kind hat sein Spielzeug kaputtgemacht.
بچه من اسباببازیاش را خراب کرده است.