kaputtmachen

Aussprache: /kaˈpʊtˌmaxn̩/
Wortzerlegung: ka·putt·ma·chen
فعل

خراب کردن، شکستن، نابود کردن، آسیب زدن

Bedeutungen

1 Akkusativ

خراب کردن، شکستن و آسیب زدن به یک وسیله فیزیکی.

  • Mein Kind hat sein Spielzeug kaputtgemacht.بچه من اسباب‌بازی‌اش را خراب کرد.
  • Du hast gerade die Schraube kaputtgemacht.تو همین الان پیچ را خراب کردی.
2 Akkusativ

خراب کردن رابطه، سلامت، آینده یا موقعیت (مجازی).

  • Er hat seine Gesundheit durch das Rauchen kaputtgemacht.او سلامتی‌اش را با سیگار کشیدن نابود کرد.
  • Ein Fehler kann die ganze Beziehung kaputtmachen.یک اشتباه می‌تواند کل رابطه را خراب کند.