kaputtreissen
پاره کردن، از هم دریدن، خراب کردن با کشیدن
Bedeutungen
1
Akkusativ
خراب کردن یا از بین بردن چیزی با نیروی زیاد و خشونت، اغلب به معنای پاره کردن یا از هم جدا کردن اجزای آن.
- Der wütende Mob begann, die Barrikaden kaputtreissen.جمعیت خشمگین شروع به خراب کردن سنگربندیها کردند.
- Er versuchte, das Schloss mit roher Gewalt kaputtreissen.او سعی کرد قفل را با زور بازو از جا بکند.
2
Akkusativ
به طور استعاری، ایجاد اختلال شدید یا تخریب یک سیستم، رابطه یا فرآیند.
- Die politischen Unruhen drohten, das fragile soziale Gefüge der Stadt kaputtreissen.ناآرامیهای سیاسی تهدید میکردند که ساختار اجتماعی شکننده شهر را کاملاً از هم بپاشند.
- Seine ständigen Einmischungen drohten, die harmonische Zusammenarbeit kaputtreissen.دخالتهای مداوم او تهدید میکرد که همکاری هماهنگ را مختل کند.