kickboxen

Aussprache: /kɪkˈbɔksn̩/
Wortzerlegung: kick·bo·xen
فعل

کیک‌بوکسینگ کار کردن

Beispiele

  • In seiner Freizeit ''kickboxt'' Thomas dreimal wöchentlich.توماس در اوقات فراغت خود سه بار در هفته کیک‌بوکسینگ کار می‌کند.
  • Hast du schon mal ''gekickboxt?آیا تا به حال کیک‌بوکسینگ کار کرده‌ای؟

Bedeutungen

1 intransitiv

ورزش کیک‌بوکسینگ انجام دادن

  • Sie trainiert dreimal pro Woche, um zu kickboxen.او سه بار در هفته برای کیک‌بوکسینگ تمرین می‌کند.
  • Er hat als Jugendlicher erfolgreich gekickboxt.او در دوران نوجوانی با موفقیت کیک‌بوکسینگ می‌کرد.