abklingen
فروکش کردن, کاهش یافتن, ضعیف شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
صدا، درد، علائم بیماری یا هیجان به تدریج کمتر و ضعیفتر شدن تا از بین برود.
- Die Schmerzen ließen langsam ab.درد به آرامی فروکش کرد.
- Nach dem Sturm klang die Aufregung in der Stadt allmählich ab.پس از طوفان، هیجان در شهر به تدریج فروکش کرد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
یک وضعیت یا پدیده به تدریج ضعیفتر شده و پایان یابد.
- Die Epidemie klang nach einigen Wochen ab.همهگیری پس از چند هفته فروکش کرد.
- Die politische Spannung klang endlich ab.تنش سیاسی سرانجام فروکش کرد.