klarmachen

Aussprache: /ˈklaːɐ̯ˌmaxn̩/
Wortzerlegung: klar·ma·chen
فعل

واضح کردن؛ درک کردن (sich)؛ آماده کردن؛ جور کردن / مخ زدن

Beispiele

  • Wie oft muss ich dir noch klarmachen, dass ich sonntags lange schlafe?چند بار دیگر باید به تو بفهمانم که من یکشنبه‌ها زیاد می‌خوابم؟

Bedeutungen

1 Akkusativ / Dativ + Akkusativ

چیزی را روشن یا واضح توضیح دادن به گونه‌ای که قابل درک باشد.

  • Ich muss dir etwas Wichtiges klarmachen.من باید یک چیز مهم را برایت روشن کنم.
  • Er hat seine Position sehr deutlich klargemacht.او موضع خود را بسیار واضح بیان کرد.
2 sich (Dativ) + Akkusativ

متوجه شدن، درک کردن، به خود فهماندن (sich klarmachen).

  • Du musst dir klarmachen, wie wichtig diese Entscheidung ist.تو باید متوجه شوی این تصمیم چقدر مهم است.
  • Ich habe mir klargemacht, dass es keinen Sinn mehr hat.من به خودم فهماندم که دیگر فایده‌ای ندارد.
3 Akkusativ

چیزی را آماده و مهیا کردن (کشتی، وسایل، غذا).

  • Die Mannschaft macht das Schiff zum Auslaufen klar.خدمه کشتی را برای حرکت آماده می‌کنند.
  • Wir müssen das Essen für die Party klarmachen.ما باید غذا را برای مهمانی آماده کنیم.
4 Akkusativ

چیزی را جور کردن / مخ کسی را زدن (عامیانه).

  • Er hat sich gestern in der Bar ein Date klargemacht.او دیروز در بار یک موعد قرار جور کرد.
  • Kannst du mir zwei Tickets für das Konzert klarmachen?می‌توانی دو بلیت کنسرت برایم جور کنی؟