klarmachen
واضح کردن؛ درک کردن (sich)؛ آماده کردن؛ جور کردن / مخ زدن
Beispiele
- Wie oft muss ich dir noch klarmachen, dass ich sonntags lange schlafe?چند بار دیگر باید به تو بفهمانم که من یکشنبهها زیاد میخوابم؟
Bedeutungen
1
Akkusativ / Dativ + Akkusativ
چیزی را روشن یا واضح توضیح دادن به گونهای که قابل درک باشد.
- Ich muss dir etwas Wichtiges klarmachen.من باید یک چیز مهم را برایت روشن کنم.
- Er hat seine Position sehr deutlich klargemacht.او موضع خود را بسیار واضح بیان کرد.
2
sich (Dativ) + Akkusativ
متوجه شدن، درک کردن، به خود فهماندن (sich klarmachen).
- Du musst dir klarmachen, wie wichtig diese Entscheidung ist.تو باید متوجه شوی این تصمیم چقدر مهم است.
- Ich habe mir klargemacht, dass es keinen Sinn mehr hat.من به خودم فهماندم که دیگر فایدهای ندارد.
3
Akkusativ
چیزی را آماده و مهیا کردن (کشتی، وسایل، غذا).
- Die Mannschaft macht das Schiff zum Auslaufen klar.خدمه کشتی را برای حرکت آماده میکنند.
- Wir müssen das Essen für die Party klarmachen.ما باید غذا را برای مهمانی آماده کنیم.
4
Akkusativ
چیزی را جور کردن / مخ کسی را زدن (عامیانه).
- Er hat sich gestern in der Bar ein Date klargemacht.او دیروز در بار یک موعد قرار جور کرد.
- Kannst du mir zwei Tickets für das Konzert klarmachen?میتوانی دو بلیت کنسرت برایم جور کنی؟