klarstellen
شفافسازی کردن، روشن کردن (موضوع)، رفع سوءتفاهم
Bedeutungen
1
Akkusativ / dass-Satz
چیزی را به وضوح و صراحت بیان کردن تا هرگونه ابهام یا سوءتفاهم برطرف شود
- Ich möchte klarstellen, dass ich dafür nicht verantwortlich bin.میخواهم روشن کنم که من مسئول این موضوع نیستم.
- Der Pressesprecher musste die Gerüchte umgehend klarstellen.سخنگوی خبری مجبور شد شایعات را بلافاصله شفافسازی کند.