kleinhacken
ریز خرد کردن، تکهتکه کردن
Beispiele
- Irgendein Verrückter hat Harold Miciak ''kleingehackt'', und Hughes hat bloß gehofft, dass der Fall bald zu den Akten kommt, aber jetzt ist der Sheriff in Malibu auf die Idee gekommen, vielleicht war es gar nicht Wermut-Willy, sondern jemand anders, der Miciak zerhackt und dann gewürgt hat.یک دیوانه هارولد میسیاک را ریز خرد کرده بود و هیوز فقط امیدوار بود که پرونده زود بایگانی شود، اما حالا کلانتر در مالیبو به این فکر افتاده که شاید این ورماوت-ویلی نبوده که میسیاک را تکهتکه کرده و سپس خفه کرده است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
خرد کردن یا ریز ریز کردن چیزی (معمولاً مواد غذایی) به قطعات کوچک، چرخ کردن
- Die Zwiebeln müssen wir noch kleinhacken.ما باید پیازها را هنوز خرد کنیم.
- Er hat das Fleisch für die Frikadellen kleingehackt.او گوشت را برای کوفتهها چرخ کرد (ریز ریز کرد).