kleinkrämerisch
مقرون به صرفه، خسیس، ریزبین، جزئینگر
Bedeutungen
1
بیش از حد بر جزئیات کوچک یا مسائل بیاهمیت تمرکز کردن؛ خسیس یا جزئینگر بودن.
- Sein kleinkrämerisches Verhalten bei der Rechnungsprüfung nervte alle.رفتار جزئینگرانه او در بررسی صورتحساب همه را عصبی میکرد.
- Sie ist zu kleinkrämerisch, um große Entscheidungen zu treffen.او بیش از حد جزئینگر است که بتواند تصمیمات بزرگی بگیرد.
- Vermeide es, kleinkrämerisch zu sein, wenn es um die Organisation der Feier geht.هنگام سازماندهی جشن، از جزئینگر بودن پرهیز کن.