kleinkriegen
کسی را از پا درآوردن، کسی را تحقیر کردن، روحیه کسی را شکستن
Beispiele
- Er hat sich nicht ''kleinkriegen'' lassen.او اجازه نداد که از پا درآید (یا روحیه اش شکسته شود).
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را تسلیم کردن، اراده کسی را شکستن، از پا درآوردن (به صورت محاوره و غیررسمی)
- Er hat versucht, mich kleinzukriegen, aber ich habe nicht aufgegeben.او سعی کرد مرا تسلیم کند، اما من تسلیم نشدم.
- Man kann nicht jeden kleinkriegen, der eine andere Meinung hat.نمیتوان هر کسی را که عقیده متفاوتی دارد، از پا درآورد.