kleinschrittig

Aussprache: /ˈklaɪ̯nˌʃʁɪtɪç/
Worttrennung: klein·schrit·tig
صفت

با گام‌های کوتاه، ریز، مرحله‌ای

Bedeutungen

1

انجام دادن یا پیش رفتن کاری در مراحل کوچک و قابل مدیریت؛ به تدریج.

  • Wir müssen das Projekt kleinschrittig angehen, um Fehler zu vermeiden.ما باید پروژه را مرحله‌ای پیش ببریم تا از اشتباهات جلوگیری کنیم.
  • Die Therapie erfolgte kleinschrittig, um den Patienten nicht zu überfordern.درمان به صورت مرحله‌ای انجام شد تا بیمار تحت فشار قرار نگیرد.
  • Er lernte die neue Sprache durch kleinschrittige Übungen.او زبان جدید را با تمرین‌های مرحله‌ای آموخت.