hinknallen
افتادن (با صدا)، پرت کردن (با شدت)
Beispiele
- Ich bin ausgerutscht und ''hingeknallt''.من لیز خوردم و افتادم.
- Pass auf, dass zu nicht ''hinknallst'', es ist arschglatt!مواظب باش نیفتی، خیلی لیز است!
- Knallt'' sie mir die Unterlagen ''hin'' und sagt „Kopieren!“ - wo sind wir denn? Kann die nicht „bitte“ sagen?او مدارک را با شدت جلوی من پرت کرد و گفت «کپی کن!» - اینجا چه خبر است؟ مگر نمیتواند بگوید «لطفا»؟
- Ich habe ihm die Sachen ''hingeknallt'' und bin gegangen.من وسایل را جلوی او پرت کردم و رفتم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با شدت به زمین انداختن، پرت کردن، کوبیدن (معمولاً با عصبانیت یا بیدقتی)
- Er knallte das Buch wütend auf den Tisch.او کتاب را با عصبانیت روی میز کوبید.
- Sie hat die Tasche einfach in die Ecke hingeknallt.او کیف را همینطور در گوشه پرت کرد.
2
sich (Akkusativ)
با شدت به زمین افتادن، خود را به زمین انداختن (معمولاً ناخواسته)
- Er ist auf dem glatten Eis hingeknallt.او روی یخ لیز به زمین افتاد.
- Vorsicht, dass du nicht hinknallst!مواظب باش که به زمین نخوری!