abknicken
شکستن، خم شدن و جدا شدن، قطع شدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas abknicken)
چیزی را با خم کردن آن از محل اتصالش جدا کردن یا شکستن.
- Der Ast ist abgeknickt.شاخه شکست و جدا شد.
- Er knickte das Papier ab, um es wegzuwerfen.او کاغذ را خم کرد و شکست تا آن را دور بیندازد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
(خودش) با خم شدن از جایی جدا شدن یا شکستن.
- Der Stiel der Blume ist abgeknickt.ساقه گل خم شد و شکست.
- Beim Umknicken ist das Bein nicht abgeknickt.هنگام پیچ خوردن، پا نشکست.