umknicken

Aussprache: /ˈʊmˌknɪkn̩/
Worttrennung: um·kni·cken
فعل

تا خوردن، شکستن (مانند ساقه گیاه)، پیچ خوردن (مچ پا)

Bedeutungen

1 sich (Akkusativ) (den Fuß/Knöchel) umknicken

پیچ خوردن یا رگ به رگ شدن (معمولاً مچ پا یا دست) در اثر ضربه یا حرکت ناگهانی.

  • Beim Wandern ist sie mit dem Fuß umgeknickt und hat sich den Knöchel verstaucht.هنگام کوهنوردی او با پایش پیچ خورد و مچ پایش را رگ به رگ کرد.
  • Achte auf den Untergrund, damit du nicht umknickst.به زمین زیر پایت دقت کن تا پیچ نخوری.
2 (etwas) umknicken

تا کردن یا خم کردن چیزی مانند کاغذ، پارچه یا گوشه صفحه کتاب.

  • Bitte knicken Sie die Seite nicht um, sondern benutzen Sie ein Lesezeichen.لطفاً صفحه را تا نکنید، بلکه از نشانک استفاده کنید.
  • Er knickte den Brief, nachdem er ihn gelesen hatte, sorgfältig um.او نامه را پس از خواندن، با دقت تا کرد.
3 (Bein/Knie/Pflanze) knickt um

خم شدن ناگهانی یا از کار افتادن (معمولاً پا، زانو یا ساقه گیاه) تحت فشار یا وزن.

  • Der starke Wind ließ die jungen Bäume umknicken.باد شدید باعث شد درختان جوان خم شوند و بشکنند.
  • Nach dem Sprung knickte sein Knie unter ihm um.پس از پرش، زانویش زیر او خم شد.