wegknicken

Aussprache: /ˈvɛkˌknɪkn̩/
Worttrennung: weg·kni·cken
فعل

از جا در رفتن، تا شدن، خم شدن (پا)، از حال رفتن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

ناگهان خم شدن، تا شدن یا پیچ خوردن، به خصوص در مورد اندام‌های بدن (مانند مچ پا، زانو) یا اشیاء نازک.

  • Ihr Bein knickte beim Laufen weg und sie stürzte.پایش هنگام دویدن پیچ خورد و او افتاد.
  • Der Stiel der Blume ist weggeknickt.ساقه گل خم شده است.
2 sein (ist weggeknickt)

از حال رفتن، غش کردن، از پا افتادن.

  • Vor Schreck knickte sie weg.او از ترس از حال رفت.
  • Nach dem langen Marsch sind viele Soldaten weggeknickt.پس از راهپیمایی طولانی، بسیاری از سربازان از پا افتادند.