wegknicken
از جا در رفتن، تا شدن، خم شدن (پا)، از حال رفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ناگهان خم شدن، تا شدن یا پیچ خوردن، به خصوص در مورد اندامهای بدن (مانند مچ پا، زانو) یا اشیاء نازک.
- Ihr Bein knickte beim Laufen weg und sie stürzte.پایش هنگام دویدن پیچ خورد و او افتاد.
- Der Stiel der Blume ist weggeknickt.ساقه گل خم شده است.
2
sein (ist weggeknickt)
از حال رفتن، غش کردن، از پا افتادن.
- Vor Schreck knickte sie weg.او از ترس از حال رفت.
- Nach dem langen Marsch sind viele Soldaten weggeknickt.پس از راهپیمایی طولانی، بسیاری از سربازان از پا افتادند.