einkochen
مربا درست کردن، کنسرو کردن، غلیظ کردن (با جوشاندن)
Bedeutungen
1
Akkusativ
جوشاندن و غلیظ کردن (مایعات)، آب چیزی را کشیدن
- Die Soße muss noch etwas einkochen, damit sie dicker wird.سس باید کمی بیشتر بجوشد تا غلیظتر شود.
- Er kocht den Saft ein, um Marmelade daraus zu machen.او آبمیوه را میجوشاند تا از آن مربا درست کند.
2
Akkusativ
کنسرو کردن، نگهداری کردن (غذا) با جوشاندن و بستهبندی
- Meine Großmutter hat früher viele Früchte eingekocht.مادربزرگم قبلاً میوههای زیادی را کنسرو میکرد.
- Wir haben die Tomaten eingekocht, um sie im Winter zu haben.ما گوجهفرنگیها را کنسرو کردیم تا در زمستان داشته باشیم.