kollabieren

Aussprache: /kɔlaˈbiːʁən/
Wortzerlegung: kol·la·bie·ren
فعل

از حال رفتن، غش کردن، فروریختن

Beispiele

  • Die Verletzte ''kollabierte'' immer wieder auf dem Weg ins Krankenhaus.مصدوم بارها در راه بیمارستان از حال می‌رفت.
  • Im Landkreis Karlsruhe ist ein Wohnhaus ''kollabiert.در شهرستان کارلسروهه یک خانه مسکونی فروریخت.

Bedeutungen

1 بدون مفعول

به دلیل ضعف، بیماری یا شوک، ناگهان از حال رفتن یا بیهوش شدن.

  • Nach der anstrengenden Wanderung kollabierte er vor Erschöpfung.بعد از پیاده‌روی طاقت‌فرسا، او از خستگی از حال رفت.
  • Die alte Frau kollabierte auf offener Straße.زن سالخورده در خیابان از حال رفت.
2 بدون مفعول

یک ساختمان، سیستم یا ساختار به صورت ناگهانی فرو ریختن یا از کار افتادن.

  • Das alte Gebäude kollabierte nach dem Erdbeben.ساختمان قدیمی پس از زلزله فرو ریخت.
  • Das Finanzsystem drohte zu kollabieren.سیستم مالی در آستانه فروپاشی بود.