kollabieren
از حال رفتن، غش کردن، فروریختن
Beispiele
- Die Verletzte ''kollabierte'' immer wieder auf dem Weg ins Krankenhaus.مصدوم بارها در راه بیمارستان از حال میرفت.
- Im Landkreis Karlsruhe ist ein Wohnhaus ''kollabiert.در شهرستان کارلسروهه یک خانه مسکونی فروریخت.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
به دلیل ضعف، بیماری یا شوک، ناگهان از حال رفتن یا بیهوش شدن.
- Nach der anstrengenden Wanderung kollabierte er vor Erschöpfung.بعد از پیادهروی طاقتفرسا، او از خستگی از حال رفت.
- Die alte Frau kollabierte auf offener Straße.زن سالخورده در خیابان از حال رفت.
2
بدون مفعول
یک ساختمان، سیستم یا ساختار به صورت ناگهانی فرو ریختن یا از کار افتادن.
- Das alte Gebäude kollabierte nach dem Erdbeben.ساختمان قدیمی پس از زلزله فرو ریخت.
- Das Finanzsystem drohte zu kollabieren.سیستم مالی در آستانه فروپاشی بود.