konnotieren

Aussprache: /kɔnoˈtiːrən/
Worttrennung: kon·no·tie·ren
فعل

دلالت ضمنی داشتن، مفهوم ضمنی رساندن، بار معنایی داشتن

Bedeutungen

1 Akkusativ

علاوه بر معنای اصلی، مفهوم یا تداعی ثانویه‌ای را در ذهن ایجاد کردن، دلالت ضمنی داشتن

  • Das Wort „Heimat“ konnotiert oft Geborgenheit und Vertrautheit.کلمه «وطن» اغلب امنیت و آشنایی را تداعی می‌کند.
  • Seine Aussage konnotierte eine gewisse Skepsis.گفته او نوعی شک و تردید را در بر داشت (تداعی می‌کرد).