kopfstehen
روی سر ایستادن، به هم ریختن اوضاع
Bedeutungen
1
(ohne Objekt)
به معنای واقعی کلمه روی سر ایستادن (حرکت ورزشی)
- Die Kinder haben im Garten Kopf gestanden.بچهها در باغ روی سر ایستاده بودند.
2
(ohne Objekt)
دچار آشفتگی، هیجان زیاد یا هرجومرج شدن (استعاری)
- Seit der Nachricht steht die ganze Stadt Kopf.از زمان رسیدن خبر، کل شهر به هم ریخته / هیجانزده است.