kränkelnd

Aussprache: /ˈkrɛŋkl̩nt/
Worttrennung: krän·kelnd
صفت

بیمارگونه، ناخوش‌احوال، کسل

Bedeutungen

1

در حالتی از ناخوشی یا بیماری خفیف و مداوم؛ ضعیف و بی‌حال.

  • Sie fühlte sich seit Tagen kränkelnd und konnte nicht zur Arbeit gehen.او از چند روز پیش احساس ناخوشی می‌کرد و نمی‌توانست به سر کار برود.
  • Die kränkelnde Pflanze brauchte mehr Sonnenlicht und Wasser.گیاه بیمارگونه به نور خورشید و آب بیشتری نیاز داشت.
  • Er war ein kränkelnder Junge, der oft Fieber hatte.او پسری بیمارگونه بود که اغلب تب داشت.