kränkelnd
بیمارگونه، ناخوشاحوال، کسل
Bedeutungen
1
در حالتی از ناخوشی یا بیماری خفیف و مداوم؛ ضعیف و بیحال.
- Sie fühlte sich seit Tagen kränkelnd und konnte nicht zur Arbeit gehen.او از چند روز پیش احساس ناخوشی میکرد و نمیتوانست به سر کار برود.
- Die kränkelnde Pflanze brauchte mehr Sonnenlicht und Wasser.گیاه بیمارگونه به نور خورشید و آب بیشتری نیاز داشت.
- Er war ein kränkelnder Junge, der oft Fieber hatte.او پسری بیمارگونه بود که اغلب تب داشت.