kriechen
خزش کردن، چهاردستوپا رفتن، خزیدن
Bedeutungen
1
intransitiv
خزیدن، سینه خیز رفتن (روی زمین)
- Das Baby kriecht auf allen Vieren.نوزاد چهار دست و پا میخزد.
- Die Schlange kroch durch das Gras.مار از میان علفها خزید.
2
vor + Dativ
مجازاً: چاپلوسی کردن، خود را کوچک کردن (عامیانه، تحقیرآمیز)
- Er kriecht vor seinem Chef.او جلوی رئیسش چاپلوسی میکند.
- Man sollte nicht vor jedem kriechen.نباید جلوی هر کسی چاپلوسی کرد.
3
intransitiv
به آرامی حرکت کردن (وسیله نقلیه، زمان)
- Der Verkehr kroch nur langsam voran.ترافیک فقط به آرامی پیش میرفت.
- Die Zeit kriecht, wenn man wartet.وقتی منتظر هستی، زمان به کندی میگذرد.