abkrüppeln
مردن، به درک واصل شدن (عامیانه و تحقیرآمیز)
Bedeutungen
1
intransitiv (ohne Präposition)
به تدریج ضعیف شدن، خشک شدن یا از بین رفتن (معمولاً در مورد گیاهان یا اعضای بدن)؛ از پا افتادن از کار زیاد.
- Die Pflanze ist im Winter fast abgekrüppelt.گیاه در زمستان تقریباً خشک شد.
- Er ist vor lauter Arbeit fast abgekrüppelt.او از شدت کار تقریباً از پا افتاد.