zusammenkrachen
فرو ریختن، از هم پاشیدن، برخورد کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
با صدای بلند فرو ریختن، با هم برخورد کردن و خرد شدن (مثلاً ساختمان، وسایل نقلیه).
- Die beiden Autos sind mit hoher Geschwindigkeit zusammengkracht.دو ماشین با سرعت بالا به هم برخورد کردند و خرد شدند.
- Das Gerüst krachte während des Sturms zusammen.سازه داربست در طول طوفان فرو ریخت.