zusammenkramen
جمع کردن و کنار هم گذاشتن (چیزهای پراکنده)
Beispiele
- Als in Frankfurt ein Mann mit einem Koffer zustieg, begann ich, meine auf die leeren Sitze verteilten Papiere ''zusammenzukramen,'' um Platz für ihn zu machen.وقتی مردی با یک چمدان در فرانکفورت سوار شد، شروع کردم به جمع کردن کاغذهایی که روی صندلیهای خالی پخش کرده بودم تا جا برای او باز کنم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با زحمت و از جاهای مختلف چیزی را جمعآوری کردن، به هم ریختهها را مرتب کردن
- Ich musste alle meine alten Notizen zusammenkramen.من مجبور شدم تمام یادداشتهای قدیمیام را جمع و جور کنم.
- Er kramte das nötige Geld für die Reise zusammen.او پول لازم برای سفر را با زحمت جمع کرد.