zusammenkramen
جمع کردن و کنار هم گذاشتن (چیزهای پراکنده)
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas zusammenkramen)
جمعآوری با زحمت چیزی از جاهای مختلف، مرتب کردن به هم ریختهها.
- Er musste seine zerstreuten Notizen schnell zusammenkramen.او مجبور بود یادداشتهای پراکندهاش را سریع جمع کند.
- Sie kramte die vergessenen Spielsachen aus der Kiste zusammen.او اسباببازیهای فراموش شده را از جعبه بیرون کشید و جمع کرد.