krankmachen
بیمار کردن؛ خود را به مریضی زدن (مرخصی بیمورد گرفتن)
Beispiele
- Die krankmachende Situation sei den Vertretern der Beklagten bekannt gewesen.وضعیت «بیماریزا» برای نمایندگان خوانده شناخته شده بود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
بیمار کردن، مریض کردن (از نظر جسمی یا روحی).
- Das schlechte Essen hat ihn krankgemacht.غذای بد او را بیمار کرد.
- Seine ständige Kritik macht mich wirklich krank.انتقادهای مداوم او واقعاً مرا آزار میدهد.
2
intransitiv
خود را به مریضی زدن / مرخصی استعلاجی دروغین گرفتن (عامیانه).
- Er hat am Montag einfach krankgemacht, um zu Hause zu bleiben.او روز دوشنبه به دروغ خود را به مریضی زد تا خانه بماند.
- Viele Mitarbeiter machen krank, wenn das Betriebsklima schlecht ist.خیلی از کارمندان وقتی جو کاری بد باشد، مرخصی استعلاجی بیمورد میگیرند.