zusammenkratzen
با زحمت جمع کردن، فراهم کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas zusammenkratzen)
با زحمت و تلاش زیاد چیزی را جمعآوری کردن، با چنگ و دندان فراهم کردن (مثلاً پول، شجاعت، اطلاعات).
- Er musste das Geld für die Reparatur erst einmal zusammenkratzen.او مجبور بود ابتدا پول تعمیر را با زحمت جمع کند.
- Sie kratzte all ihren Mut zusammen, um die Prüfung zu bestehen.او تمام شجاعت خود را جمع کرد تا در امتحان قبول شود.