davonkriechen
با خزیدن دور شدن، خزیده رفتن
Beispiele
- Mit dunklen Augen starrt sie mich angsterfüllt an und versucht ''davonzukriechen''.با چشمان سیاه وحشتزده به من خیره میشود و سعی میکند با خزیدن دور شود.
Bedeutungen
1
ohne Objekt
با خزیدن از جایی دور شدن یا فرار کردن.
- Die Schlange kroch schnell davon, als sie uns sah.مار وقتی ما را دید به سرعت خزید و دور شد.
- Nach dem Unfall versuchte der Verletzte, davonzukriechen.پس از تصادف، فرد مجروح سعی کرد با خزیدن فرار کند.