davonkriechen
با خزیدن دور شدن، خزیده رفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
با خزیدن از جایی دور شدن یا فرار کردن، به صورت آهسته و با زحمت دور شدن.
- Nach dem Unfall kroch die verletzte Schnecke davon.پس از حادثه، حلزون مجروح با خزیدن دور شد.
- Der Dieb kroch mit der Beute davon.دزد با غنیمت به صورت خزیده فرار کرد.