auseinanderkriegen
از هم باز کردن، جدا کردن، فهمیدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas + auseinanderkriegen)
(عامیانه) (چیزی را) از هم جدا کردن، باز کردن (مثلاً چیزهای گرهخورده، چسبیده به هم یا قطعات یک دستگاه).
- Kannst du mir helfen, dieses Puzzle auseinanderzukriegen?میتوانی کمکم کنی این پازل را از هم باز کنی؟
- Wir haben es nicht geschafft, die beiden alten Möbel auseinanderzukriegen.ما نتوانستیم آن دو وسیله قدیمی را از هم جدا کنیم.
2
Akkusativ (etwas + auseinanderkriegen)
(مجازی، عامیانه) (چیزهای مشابه، پیچیده یا گیجکننده را) از هم تشخیص دادن، فهمیدن یا درک کردن.
- Ich kann die beiden ähnlichen Fälle einfach nicht auseinanderkriegen.من نمیتوانم این دو مورد مشابه را از هم تشخیص دهم.
- Er versucht, die komplizierten Zusammenhänge auseinanderzukriegen.او سعی میکند روابط پیچیده را بفهمد.