lähmen
فلج کردن، از کار انداختن
Beispiele
- Das Nervengift Botulinumtoxin ''lähmt'' die Muskulatur.سم عصبی بوتولینوم عضلات را فلج میکند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
باعث از دست دادن حرکت یا حس در یک قسمت از بدن شدن.
- Der Unfall hat seine Beine gelähmt.تصادف پاهای او را فلج کرده است.
- Eine Krankheit kann die Muskeln lähmen.یک بیماری میتواند عضلات را فلج کند.
2
Akkusativ
یک فعالیت، سیستم یا فرآیند را متوقف یا به شدت کند کردن.
- Der Streik hat den Verkehr gelähmt.اعتصاب ترافیک را مختل کرده است.
- Angst kann einen Menschen lähmen.ترس میتواند انسان را فلج کند (از کار بیندازد).