lachen

Aussprache: /ˈlaxən/
Wortzerlegung: la·chen
فعل

خندیدن

Beispiele

  • Ich ''lache'' immer, wenn jemand einen Witz erzählt.من همیشه وقتی کسی لطیفه‌ای تعریف می‌کند، می‌خندم.
  • Da kann ich nur ''lachen.فقط می‌توانم به این بخندم.
  • Lach'' doch mal!یک کم بخند!
  • Man sollte darüber ''lachen'' können.باید آدم بتواند به این موضوع بخندد.

Bedeutungen

1 (intransitiv)

با صدای بلند یا بی‌صدا ابراز شادی یا شوخی کردن.

  • Sie lachte laut.او با صدای بلند خندید.
  • Wir haben viel gelacht.ما خیلی خندیدیم.
2 über + Akkusativ

به کسی یا چیزی خندیدن، مسخره کردن.

  • Er lacht über meine Witze.او به جوک‌های من می‌خندد.
  • Man sollte nicht über andere lachen.نباید به دیگران خندید.
3 über + Akkusativ

در مورد چیزی خندیدن.

  • Wir haben über die alte Geschichte gelacht.ما به آن داستان قدیمی خندیدیم.
  • Sie lachten über den Film.آنها به فیلم خندیدند.