zusammenliegen
کنار هم بودن، همسایه بودن، مرتبط بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
چند شیء یا فرد در کنار یکدیگر در یک مکان قرار داشته باشند یا دراز کشیده باشند.
- Die Bücher lagen auf dem Tisch zusammen.کتابها کنار هم روی میز قرار داشتند.
- Die beiden Freunde lagen erschöpft auf dem Sofa zusammen.دو دوست خسته کنار هم روی مبل دراز کشیده بودند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
از نظر جغرافیایی و مکانی به هم چسبیده و مجاور بودن؛ همسایه بودن.
- Die beiden Dörfer liegen nah zusammen.این دو روستا نزدیک به هم قرار دارند.
- Die Grundstücke liegen direkt zusammen und bilden eine große Fläche.قطعات زمین مستقیماً به هم چسبیدهاند و یک مساحت بزرگ را تشکیل میدهند.
3
intransitiv (بدون مفعول)
از نظر علل، حقایق، یا شرایط با یکدیگر ارتباط داشتن یا مرتبط بودن.
- Die Probleme liegen oft darin zusammen, dass die Kommunikation fehlt.مشکلات اغلب به این دلیل با هم مرتبط هستند که ارتباط وجود ندارد.
- Diese beiden Ereignisse scheinen eng zusammenzuliegen.به نظر میرسد این دو رویداد ارتباط نزدیکی با هم دارند.