صفت
فلج، لنگ؛ کند، آهسته، بیحال
جملات نمونه برای lahm:
Mein Bein ist ''lahm.''
پای من فلج است.
Der Bus fuhr dermaßen ''lahm,'' er benötigte zwei Stunden für die kurze Strecke.
اتوبوس آنقدر کند حرکت میکرد که برای این مسیر کوتاه دو ساعت طول کشید.
Er beschimpfte das Auto, das vor ihm fuhr, als ''lahme'' Ente, überholte und baute einen Unfall.
او ماشینی را که جلویش میرفت به عنوان یک اردک لنگ (کند) سرزنش کرد، سبقت گرفت و تصادف کرد.