فعل
لنگیدن، شلیدن؛ (مجازی) کند پیش رفتن، دچار رکود شدن
معانی و تعاریف lahmen:
- لنگیدن (به دلیل آسیب یا بیماری در پا)
- کند شدن، از کار افتادن، فلج شدن (مجازی، در مورد سیستمها یا فعالیتها)
جملات نمونه برای lahmen:
„Während einer Untersuchung ist Tigerkater Lailek, Vater der beiden toten Tigerbabys, plötzlich gestorben. Offenbar ''lahmte'' der erst vier Jahre alte Tiger seit einigen Tagen.“
«در طول یک معاینه، ببر نر لایلک، پدر دو بچه ببر مرده، ناگهان مرد. ظاهراً این ببر چهار ساله چند روزی بود که ''میلنگید''.»
Das Pferd lahmt seit dem Unfall.
اسب از زمان تصادف میلنگد.
Er lahmt ein wenig, seit er sich den Fuß verstaucht hat.
او از وقتی پایش پیچ خورده، کمی میلنگد.