lebensmüde
از زندگی سیر شده، خسته از زندگی؛ (مجازی، کنایهآمیز) بیپروا، بیملاحظه (تا حد به خطر انداختن جان)
Bedeutungen
1
احساس خستگی شدید از زندگی، ناامیدی و نداشتن تمایل به ادامه آن.
- Nach dem Verlust seines Jobs fühlte er sich völlig lebensmüde.پس از از دست دادن شغلش، او کاملاً از زندگی سیر شده بود.
- Die ständige Traurigkeit machte ihn lebensmüde.غم و اندوه مداوم او را از زندگی خسته کرده بود.
- Er sprach davon, lebensmüde zu sein, aber er meinte es nicht ernst.او از اینکه از زندگی سیر شده بود صحبت میکرد، اما جدی نبود.
2
به طور مجازی یا کنایهآمیز، به کسی گفته میشود که کارهای بسیار خطرناک و بیملاحظهای انجام میدهد، گویی که جانش برایش ارزشی ندارد.
- Mit diesem Motorrad bei diesem Wetter zu fahren, ist lebensmüde!رانندگی با این موتور در این آب و هوا بیملاحظه و تا حد به خطر انداختن جان است!
- Sein lebensmüder Sprung von der Klippe schockierte alle Zuschauer.پرش بیپروا و خطرناک او از صخره همه تماشاگران را شوکه کرد.
- Das ist eine lebensmüde Idee, ohne Sicherung die Wand hochzuklettern.این یک ایده بیملاحظه است که بدون تجهیزات ایمنی از دیوار بالا رفت.