aufleben
جان گرفتن، دوباره فعال شدن، احیا شدن
Bedeutungen
1
(ohne Objekt / intransitiv)
دوباره پرانرژی، شاد و فعال شدن پس از دورهای رکود یا خستگی
- Nach dem erholsamen Urlaub ist er wieder richtig aufgelebt.پس از تعطیلات باآرامش، او دوباره واقعاً جان گرفت.
- Unter neuen Freunden lebte das schüchterne Mädchen spürbar auf.آن دختر خجالتی در میان دوستان جدیدش به طرز ملموسی جان گرفت.
2
(ohne Objekt / intransitiv)
خاطره، سنّت یا احساسی قدیمی دوباره زنده شدن
- Beim Anhören des alten Liedes ließen Erinnerungen wieder aufleben.با شنیدن آن آهنگ قدیمی، خاطرات دوباره زنده شدند.
- In der Diskussion lebten alte Konflikte wieder auf.در طول بحث، کشمکشهای قدیمی دوباره سر برآوردند.