darniederliegen
بستری بودن، در بستر بیماری افتادن، دچار رکود بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (oft mit 'sein')
در بستر بیماری افتادن، به شدت بیمار و بیرمق بودن
- Nach der schweren Operation lag er wochenlang darnieder.پس از عمل جراحی سنگین، او هفتهها در بستر بیماری افتاده بود.
- Sie lag darnieder und konnte kaum aufstehen.او بیحال افتاده بود و به سختی میتوانست بلند شود.
2
intransitiv (بدون مفعول)
دچار رکود، فلج یا فروپاشی بودن (برای اقتصاد، صنعت، تجارت یا روحیه)
- Die Wirtschaft lag nach der Krise darnieder.اقتصاد پس از بحران دچار رکود شده بود.
- Sein Geschäft lag darnieder, seit die Konkurrenz eröffnet hatte.کسب و کار او از زمانی که رقیب افتتاح کرده بود، کساد شده بود.