darniederliegen

Aussprache: /daʁˈniːdɐˌliːɡn̩/
Worttrennung: dar·nie·der·lie·gen
فعل

بستری بودن، در بستر بیماری افتادن، دچار رکود بودن

Bedeutungen

1 intransitiv (oft mit 'sein')

در بستر بیماری افتادن، به شدت بیمار و بی‌رمق بودن

  • Nach der schweren Operation lag er wochenlang darnieder.پس از عمل جراحی سنگین، او هفته‌ها در بستر بیماری افتاده بود.
  • Sie lag darnieder und konnte kaum aufstehen.او بی‌حال افتاده بود و به سختی می‌توانست بلند شود.
2 intransitiv (بدون مفعول)

دچار رکود، فلج یا فروپاشی بودن (برای اقتصاد، صنعت، تجارت یا روحیه)

  • Die Wirtschaft lag nach der Krise darnieder.اقتصاد پس از بحران دچار رکود شده بود.
  • Sein Geschäft lag darnieder, seit die Konkurrenz eröffnet hatte.کسب و کار او از زمانی که رقیب افتتاح کرده بود، کساد شده بود.