loskönnen
توانستن رفتن؛ امکان رفتن داشتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
توانایی، امکان یا اجازه ترک کردن مکانی یا شروع به حرکت کردن را داشتن.
- Ich muss jetzt loskönnen, ich habe einen Termin.من باید الان بروم، قرار ملاقات دارم.
- Wenn du müde bist, kannst du jederzeit loskönnen.اگر خسته هستی، میتوانی هر وقت خواستی بروی.
2
intransitiv (بدون مفعول)
توانایی یا اجازه شروع کردن کاری یا فعالیتی را داشتن؛ رها شدن از بند چیزی.
- Endlich kann ich von dieser Aufgabe loskönnen.بالاخره میتوانم از این کار خلاص شوم.
- Sie konnte sich nicht von ihrer Vergangenheit loskönnen.او نتوانست از گذشته خود رها شود.