loswerden
خلاص شدن از شر چیزی/کسی، بیان کردن (چیزی که در دل دارد)
Beispiele
- Ich bin so froh, endlich ''bin'' ich diesen Kerl ''los.خیلی خوشحالم که بالاخره از دست این مرد خلاص شدم.
- […] Tamasse [soll] die Prinzessin […] heiraten. Doch er will sie ''loswerden,'' weil er die schöne Osira liebt.... تاماسه باید با پرنسس ازدواج کند. اما او میخواهد از شر او خلاص شود، چون عاشق اوسیرا زیباست.
Bedeutungen
1
Akkusativ
از شر چیزی یا کسی خلاص شدن، چیزی را از دست دادن یا دور کردن.
- Ich muss diesen alten Schrank endlich loswerden.من باید بالاخره از شر این کمد قدیمی خلاص شوم.
- Er konnte seine Erkältung nicht loswerden.او نتوانست از سرماخوردگیاش خلاص شود.